حس جدید شروع یک رویداد
برای بار دوم یا سوم است که این حس را در وجودم احساس میکنم . که ضمیمه ان استرس و نگرانی و راضی بودن به رضای خداست .
فعلا نمی خواهم در کنار مشکلات فعلی ام به این موضوع فکر کنم . کاملا عین منگ ها و گنگ ها هستم . و و زندگی فعلی ام مصداق این بیت شعراست
بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد
*نامه انصراف از تحصیا را به واحد آموزش دانشگاه دادم . و هنوز جوابی نگرفتم . (حیف دانشگاهم دانشگاه دولتی بود ).
.* برای دومین ترم متوالی کلاس زبان را به حال خودش رها کردم و فعلا باید فکر گرفت تافل و آیلس را از سرم بیرون کنم . چون اوجب واجبات فعلا پسرم است و شاید ...
اینجا تهران است
دیروز پسرک را به خانه معلمش بردم و و خودم به سمت خیابان حافظ حرکت کردم .نیاز به دستشویی بود وارد پارک بهجت اباد شدم.
پس از ورود به سرویس بهداشتی دو دختر جوان و یک خانم میانسال مشغول آرایش کردن و گفتن جزئیات ارتباطاتی که توی این چند روزه با پسرهای مختلف داشتند و از کجا شروع کردند و به کجا کشیده شده و با لذت مشغول خنده های هیستریکی بودند .( این از فقر و فحشا )
بعد ازپارک به سمت میدان ولی عصر رفتم که صدای بلند پسرک جوان توجه ام را جلب کرد . عربده زنان جاقوی قصابی را روی گلوی پسرک جوان دیگر گذاشته بود و می گفت به من چی گفتی . بیچاره عابر پیاده که از ترس می گفت بابا من که چیزی به شما نگفتم . منتظر حادثه ای مثل میدان کاج بودم ؛ ناگهان برادران جان بر کف لباس شخصی از راه رسیدند وکارت شناسایی و چاقو را از دستش گرفته و با چند تا سوال و جواب دوباره همه را به پسرک دیوانه اهدا کردند و رفتند . (این از امنیت شهر )
کنار نیمکت بلوار کشاورز نشستم به فاصله ١٠ ثانیه یک یا چند موش مشغول گرگم به هوا بازی کردن در کنار دو متری من بودند و یا از زیر نمیکت های بلوار رد می شدند (نظافت و پاکیزگی شهر)
و حرف آخر اینکه با گذشتن از کوچه برای تحویل پسرک؛ هشدار پیرمردی را شنیدم که میگفنت خانم مراقب خودت و کیفت باش . دیروز همین مکان این اتفاق افتاده . از او تشکر کردم
و دیگر نگفتم پریروز برای خودم هم این اتفاق افتاد .
داشتم فکر می کردم اگر من ساعت ١٢ شب بیرون بروم چه چیزهای دیگری که نمی تونم ببینم . این اتفاقات در محدود ١ کیلومتری و در فاصله ١ ساعت اتفاق افتاده
احوال این روزهای من
کلاف زندگیم بدجور داره میپیچه و گره خورده .
دلم را گم کرده ام . فکر می کنم لای روزمرگی های زندگیم باشد و یا لای بدوبدو های زندگی ام .
نمی دانم چه کاره ام ؟ مادر - کارمند - زن خانه - معلم - پرستار - دانشجو - همسر زندگی - مامور خرید - .....
بر روی کاغذ میتوان همه کاره شد اما در واقعیت ، همیشه جایی برای کم گذاشتن بعضی کارها وجود داره و انطباق آنها با هم مشکل است .
تنها از خدا آرامش می خواهم که این روزها در زندگی خودم و خانواده نمی بینم و حال موظفم این آرامش را به دیگران انتقال دهم .
بی ربط :
نوشتم تا یادم بماند ، دیروز روزملاقات با دوستی بود که از آخرین دیدارمان بیش از ۵ سال گذشته بود و حال در جایی دورتر از من زندگی مکند . خیلی خوب بود و مرور خاطرات خوب و بد زندگی مان که احساس اشک و افسوس در یادآوری روزهای بد زندگی بر چهرمان نقش بسته بود .
هفته قبل نیز دیدار با دوستی بود که ٧ سال از آخرین دیدارمان می گذشت و این جریان نیز هفته قبل تکرار شد .
عجب بالا و پایین داره دنیا عجب این روزگار چه سرده با ما
درد دل
در حال حاضر از همسرم متنفرم . از این که بعد ده سال تمام (6ر9ر79سالگرد ازدواج) فکر کنی مورد سواستفاده قرار می گیری. من همیشه تمام حقوق خودم را از اول ازدواج ،خرج خانه کردم . اما الان همسری اصلا انگار جز وظایف من میداند .کاش از حقوق خودم خرج خودم میکردم .اما تماماصرف مایحتاج خانه می شود از مرغ و گوشت گرفته تا خرید لباس بچه و هزینه تحصیل . قبلا هم هزینه تحصیل همسر به عهده خودم بود ،اما بعد از ده سال هنوز خرج خانه و هزینه بچه و .... به عهده من و تا زمانی که بداند حتی هزار تومان در جیبم است، در ذهنش برنامه ریزی لازم را انجام می دهد . و ادعا یش من کشته و میگه ( حقوق زن مال خودش است .)
دیشب از ترس اینکه مهمان بیاید به او میگویم برویم خرید . می گوید نه پول دارم و نه حوصله . خسته ام
با بدبختی و با یک بچه رفتم میدان تره بار و عین خری که رکورد بار آوردن رابشکند ، خرید کردم . و با کمردرد در حال تمیز کردن و پاک کردن ... هستم . میگم 50000 تومان شد . میگه 80 درصد هزینه هات ولخرجی است . بعد میرود سراغ تلویزیون و ماهواره و انواع اقسام سی دی و سیگار . کار هر روزش است میگویم فقط تو خسته ای چون تو پر قو بزرگ شدی و کم طاقت و من از جنس تراکتور هستم و تا 1 شب هم می توانم سر پا وایسم و کار یدی و فکری ... انجام دهم .
این حرفش صرفا جنبه توجیه خساست ، جنبه خودخواهی دارد. واقعا متنفرم از این حماقتم . همیشه خواسته ام این بود که زن و شوهر نباید من و تو داشته باشند اما ظاهرا مردها جز سو استفاده از زنها کار دیگر ی بلد نیستند . واقعا از دست حماقت خودم ناراحت هستم، که اجازه دادم این طور با من رفتار شود / حال با یک بچه درست کردن این قضیه کمی سخت است چون نمیخوام ان بچه قربانی جنگ من و پدرش شود . والا درستش می کردم.
کار خانه را که باید به تنهایی انجام دهم ،با بچه کلاس اول باید سرو کله بزنم ، خرید خانه به عهده خودم است، کار بیرون انجام میدهم ، آشپزی می کنم .
دانشگاه و کلاس زبان را به خاطر کمبود وقت کنار گذاشتم . درجه پیشرفتم در زندگی عالی است
الان که اینها را می نویسم ، سرلج افتاده ام . آن مشغول تماشای فرار از زندان است و یک کوه ظرف در آشپزخانه جمع است . و من تصمیم را گرفته ام که اصلا براش نه شامی درست کنم و قبل از آمدنش شام بچه را بدهم و او هم بدَرَک
پی نوشت :نشد شام درست نکنم . چون مهمانها از راه رسیدند و برای حفظ آبرو پاشدم .
زایشی دوباره
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
شعر از پابلو نرودا - ترجمه از احمد شاملو
مهاجرت
دلم گرفت از اینکه دردل توکا نیستانی که درد دل خیلی از افراد این مملکت است .
گفت "
بعد از پنجاه سال زندگی زیر آسمان تهران کنجکاو بودم بدانم که آیا "هرکجا باشم آسمان همین رنگ است"؟ وقتی به جواب برسم با خیال راحت به تهران برمیگردم.
- از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس میدادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده میکردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبتهایی میکردم که مجاز نبود، بجای سریالهای تلویزیون خودمان کانالهایی را تماشا میکردم که مجاز نبود، به موسیقیای گوش میکردم که مجاز نبود، فیلمهایی را میدیدم و در خانه نگهداری میکردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" میزدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدمهای دوستداشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانیها با غریبههایی معاشرت میکردم که مجاز نبود، همهجا با صدای بلند میخندیدم که مجاز نبود، مواقعی که میبایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که میبایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح میدادم که مجاز نبود، کتابها و نویسندههای مورد علاقهام هیچکدام مجاز نبود، در مجلهها و روزنامههایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر میکردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچوقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آنها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر اینکه همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم میداد...
وبعد ارزش یک انسان را در وبلاگ مهاجر ونکوور یافتم و با ایران مقایسه کردم .
حال در حال افسوس هستم که چرا در حال حاضر نمی توانم از این مملکت خارج شوم . .
چرا نمی توانم برای فرزندم آینده ای روشن فراهم کنم . چرا در حال حاضر بی پولم و چرا ممنوع الخروج .
اتفاقات دو ماه اخیر اردیبهشت 89
برای ماندگاری روزانه ها و اتفاقات این چند وقت اخیر می نویسم .
١- ٣٠ اردیبهشت به منزل جدید نقل مکان کردم.
٢- خواهر جون هم عمل اش به خوبی تموم شد.
٣- آرین هم هر چی اتفاق و بلا بود اعم از سوختگی پا و صورت و کبودی چشم بر اثر بازی توی مهد کودک و .. براش افتاد. که همگی به خیر گذشت .البته مربی مهد هم که آشنا بود از آنجا رفته و من دنبال یک مدرسه خوب برای آرین هستم .
۴- عید امسال هم که یکسره شمال بودم و خیلی خوش نگذشت . چون واقعاً از حجم مهمانها کلافه شده بودم .
۵- یک خبر خوب هم اینکه دختر عمه و پسر عمو جان (زن و شوهر) بعد از ٢٠ سال یک نوزاد ۵ روزه را به فرزندی قبول کردند و شادی خاصی هم به خونه خودشان و هم به کل فامیل عطا کردند.
مادر گمشده
مصداق کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم دوباره برام زنده شد.
- کلاس ۵ ابتدایی بودم که شنیدم همسر پسر عمومم که بی نهایت زیبا قشنگ( اما ..) و فقط آن زمان (با داشتن دو بچه) , ١٧ و ١٨ ساله بود و در اهواز زندگی می کردند, علارقم داشتن شوهر و بچه با یک پسر پولدار خوزستانی ارتباط برقرار کرده که به محض آشکار شدن این موضوع جنجالی به پا شد و او مجبور به ترک خانه و زندگیش شده و آن زمان متواری بود و بعد ها شنیدم که با همان پسر ازدواج کرده . عموی بنده هم, به دنبال کارهای قانونی این کار بود .و شوهرش هم تحت درمان ...
آن موقع بچه ای این خانم(دختر ٣یا ۴ ساله, پسر ۶ ساله) بودند و خدا میداند که چه عذابی بابت نداشتن پدر و مادر کشیدند. تا زمانی که مادربزرگ پدری زنده بود از آنها نگهداری کرد و بعد هم عموی بچه ها و حالا هم در کنار پدرشان زندگی می کنند و سن آنها ١٩ و ١٧ سال است .
اصلاً به این موضوع دیگر فکر نمی کردم تا ناگهان مربی جدیدی با همان نامی که می شناختم وارد مهد فرزندم شده . این خانم از نظر مالی تامین است و ماشین ٢٠۶ دارد و شوهرش پرادو . لباسهایی که می پوشه و لوازم آرایشی که استفاده می کنه نشان دهنده گواه حرفم است اما چه چیزی باعث شده که سر از مهد کودک در بیاره , به ذهن من تنها تنها دلتنگی برای دو فرزندی است که سالهاست ندیده .
بنده همچنان سکوت کرده ام و این راز را به کسی نگفته ام .
١- آیا دلیل خاصی دارد که خدا باید من را سر راه مادر و بچه ها بگذارد ؟
٢- آیا اصلا باید این موضوع را مطرح کنم و یا ندیده بگیرم ؟
٣- آیا باید این مادرگمشده و یا فرزندان پیدا شده را به هم معرفی کنم ؟ آیا ضرر این کار بیشتر از معایب ان نیست؟ مشکلی برای فرزند خودم پیش نمی یاد ؟ من که درست نمی شناسمش؟